یک عاشقانه ی آرام
این وبلاگ رو من و حسین با هم ساختیم . فقط تو ساختنش با همیم . تو وبلاگ جایی واسه نفهمیدن وجود نداره که نوشتی نمی فهمم . ما با هم دوستیم ولی حسین دوست پسر توست این دو رابطه خیلی باهم فرق داره و مطمئن باش هیچ موقع دوست پسرتو از دست نمیدی . این رو قول میدم . فکر کنم حالا بهتر درک کنی منظور حرفمو . منم بخاطر یه قولی که به حسین دادم میام تو وبلاگ . اول مواظب خودت باش بعد مواظب حسین پریسا برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود ای شب منو نسپار به خودم منو نسپار به شب تار باورم كن كه وجودم باور كن كه نيازم كه منم تنهاي تنهام نمی دانم که او دانست دلیل گریه هایم را ولی می دانم که می دانست از بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم ........... نه ندارم ......... گل های کوچک گفتند: هرگز فراموشت نمی کنیم شقایق ها خواندند: دررویا تو را بر دوش می کشیم آسمان گلی به دامانم انداخت وگفت: قسمت هرچه باشد پیش می آید.... عصر ما عصر فریبه عصر اسمهای غریبه عصر پژمردن گلدون چترهای سیاه تو بارون شهر ما سرش شلوغه وعدهاش همه دروغه اسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یک قایق بزنیم دلو به دریا من تو تنهای تنها خونهامون پر نرده پشت هر پنجره پرده قفسها پر پرنده لبهای بدون خنده چشمها خونه سواله؟ مهربون شدن مهاله نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یک قایق بزنیم دلو به دریا من و تو تنهای تنها اونقدر میریم که ساحل از من و تو بشه غافل قایق رو با هم میرونیم اونجا تا ابد میمونیم جایی که نه اسموناش نه صدای مردومونش نه غمش نه جنبو جوشش نه گلهای گل فروشش مث اینجا اهنی نیست مث اینجا اهنی نیست پس ببین یادت بمونه کسی هم این رو ندونه زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا کجایی؟! تو اکنون کجایی که من در عالم تنهایی همراه می خواهم. ای مهربان بی تو دنیا با من چه نا مهربان است. چقدر دلم می خواست در کنارم بودی و از این سکوت لذت می بردیم. و اجازه می دادی دنیایم پر از زیبایی گردد و از گرمی حضورت سرشار شود. تو کجایی که نگاهم در هر سو حضور تو را می جوید. بیا و نگذار ناامیدی برگردد. بگو که با من چنین نامردانه رفتار نخواهی کرد. بگو که خواهی گذشت نگاه پاک و مهربانت جام جهان نمای من باشد. با من از مهربانی سخن بگو، از این که همراز من و یار و پناه خواهی ماند. سلامی غزل گونه خواهم نوشت که باور کنی گر چه دور از توآم فراموش هرگز نکردم تو را در این رخوت بی مجال زمان که احساس پژمرده همچون خزان به یاد تو مانده ام آشنا که شاید که من یاد باشم تو را... ..............................پری به که پیغام دهم؟ به شباهنگ که شب مانده به راه یا به انبوه کلاغان سیاه؟ به که پیغام دهم؟ به پرستو که سفر میکند از سردی فصل یا به مرغان نکوچیده به مرداب نگاه به که پیغام دهم؟ دست من دست تو را می طلبد چشم من روی تو را میجوید لب من نام تو را میخواند -بی تو از خویش گریزانم من- دل من باز تو را میخواهد به که پیغام دهم؟ .................. امشب دوباره عطر تو را بو کردم خاطراتت دوباره زنده شد و به یادت اشک ریختم چقدر جایت کنارم خالی شد و من در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم امشب دوباره عطر تو را بو کردم یادم آمد که با من بودی دوباره با غم خو کردم کاش می امدی ومن از شوق به آسمان می رفتم باران میشدم قطره ای روی رخت میگشتم عطر تو در فضا می پیچید و من...همیشه عطر تو را بو میکردم می نوازم یادت را... رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات فصلِ شكوفه كردنه، روز تولد تو عاشقِ خوبي شدنه، روز تولد تو
سبد سبد گل مي يارن، فرشته هاي مهربون ستاره ها خط مي خورن، از تو شباي كهكشون وقتي كه چشماي سيات، يه آسمونِ روشنه خورشيد خجالت مي كشه، ماه برات دف مي زنه تا همه عالم بدونن تك به تك مي نويسم روي پرِ شاپرك براي تو از تهِ دل مي خونم مهـــربونم، تولـدت مبـارك عشقمو هديه مي كنم، به پايِ خوبي هايِ تو دلم مي خواس كه از بهشت، گل بيارم برايِ تو شمع ها رو روشن مي كنم، شهرو چراغون مي كنم اسمتو فرياد مي زنم، هلهله بارون مي كنم
تا همه عالم بدونن تك به تك فوت مي كنم تو پيرهنِ قاصدك براي تو از تهِ دل مي خونم
مهـــربونم، تولـدت مبـارك حالا نوبت کیکههههه کیک چی دوست میداری ؟؟؟؟(یادت نره ها من کیک میخوام دلم میخواست شیرین ترین کیک رو برات بگیرم ..که شیرینی این روز هیچ وقت از یادت نره..... تا حالا کیک به این خومشزگی خورده بودی باور كن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز كنارمي گذارم، امروز اما همه جملات فرار كرده اند.... گل زيباي زندگيم ُ اميدوارم شمع عمرت هزاران سال فروزان باشد سالروز تولدت ، تولد همه خوبيهاست ، دوستت دارم ، تولدت مبارك عزیزم پری عزیز یک لحظه بودنِ کنار تو برابر است با تمام عمر به یاد تو بودن . و شگفت؛ عمری ست این لحظه را انتظار می کشم .... پری توروخدا بگو کجایی؟ دارم دیونه میشم؟ نمی ذاری صداتو بشنوم نه میای اینجا بخدا از دوریت دارم دق می کنم من دیگه بدون تو نمی تونم زندگی کنم دارم خفه میشم می خوام برای همیشه بیام پیش تو توروخدا جوابمو بده منتظرتم.... " یاد تو " شاید این بار نامه ای پر از باران برایت بنویسم وقتی به هوای دیدنت قلب ابر ها هم تند تند می تپد یاد تو مثل چیزی شبیه یک قطره باران بر لبهای خشک و ترک خورده ام لیز می خورد “من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.” دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب : دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم تو این عذاب ! باور من این است که عشق جهان را نجات خواهد داد ! باور کن ! کجایی؟! تو اکنون کجایی که من در عالم تنهایی همراه می خواهم. ای مهربان بی تو دنیا با من چه نا مهربان است. چقدر دلم می خواست در کنارم بودی و از این سکوت لذت می بردیم. و اجازه می دادی دنیایم پر از زیبایی گردد و از گرمی حضورت سرشار شود. تو کجایی که نگاهم در هر سو حضور تو را می جوید. بیا و نگذار ناامیدی برگردد. بگو که با من چنین نامردانه رفتار نخواهی کرد. بگو که خواهی گذشت نگاه پاک و مهربانت جام جهان نمای من باشد. با من از مهربانی سخن بگو، از این که همراز من و یار و پناه خواهی ماند. چشم هايم خالي است خالي از سايه سنگين نگاهي عاشق پری سلام بازم منم آره خود خودم چیکار کنم تند تند پیش تو نیام پیش کی بیام تو دیگه الان برام خیلی مهمی اگه بگم بعد از خدا و بابام فقط تو رو دارم باورت میشه؟ به ارواح خاک مادرم قسم به من کس دیگه ای جز تو فکر نمی کنم یعنی کس دیگه ای جز تو اونقد برام مهم نیست شبا که هیچی شاید باور نکنی حتی روزا هم خوابتو می بینم حرفایی که چند روز پیش بهم زدی روزی صدبار می خونم باور کن احساس غرور می کنم که کسی مثه تو اونا رو برام نوشته همیشه وقتی دلتنگت میشم میام اینجا و همه حرفاتو می خونم درسته نمی بینمت اما انگار همه جا هستی و می بینمت و حست می کنم اینو خواستم بگم روزایی که نیستی اینجوری تنهاییمو باتو تقسیم می کنم دیگه چی بگم تنها آرزوم اینکه یه روز منت سرم بذاری و اجازه بدی از نزدیک ببینمت حست کنم می خوام همه اون چیزایی که حسشون کردم تو این مدت لمسشون کنم می دونم خواسته زیادیه اصلا کلا من آدم پرتوقعیم اما فعلا از همین جا از پشت همین پنجره منتظرت می مونم تا دوباره بیایی کسیکه همیشه به یادته حسین یه وقتی از روزای خداعاشق شدم عاشق دختری به اسم پری کسی که ندیده بودمش حتی یه بار صداشو نشنیدم کسی که فقط با نوشته هاش آشنا بودم اولا نمی فهمیدم فکر می کردم اگه همینی که هستم باشم اون منو قبول نمی کنه برای همین تصمیم گرفتم حقیقت زندگیمو از ش مخفی کنم چه خیال باطلی ای بابا آخه من بچه شهرستان بودم فکر می کردم اگه بفهمه منو قبول نمی کنه آخه من کجا اون کجا اون واسه خودش آرزوهایی داشته وداره من چی بگم بگم کی ام؟ برای همین تصمیم گرفتم روصورتم نقاب بزنم و زندگیمو یه جور دیگه براش بگم خوب بود همه چیز اما همیشه ترس اینو داشتم که مبادا یه روزی همه چیز و بفهمه همین اتفاقم افتاد خیلی تلاش کردم بهش بفهمونم منظورم این نبود که بخوام اون بازی بدم خب معلوم بود کاخ آرزوهاشو رو سرش خراب کرده بودم اون منو باور کرده بود نمی دونستم چیکار کنم تصمیم گرفتم واقعیتو بهش بگم همین کارم کردم پری درسته اشتباه کردم اما هنوز سالمم دهنم بوی هیچی نمی ده درسته تو رفاه نبودم اما از کسی هم کمتر نبودم درسته خانوادمون تحصیلکرده نبودن اما من سر سفره بابام بزرگ شدم لقمه حلال خوردم درسته پدرم نه مهندس بود نه دکتر اما پول حلالی که از راه کارگری بدست می آورد برکتش از همه چیز برامون مهمتر بوده و هست درسته مادرم تحصیلکرده نبود اما چیزایی بهم یاد داده که شاید مادرای تحصیلکرده الان حتی تو هیچ کتابی اون نخونده باشن من از همین خانواده بزرگ شدم درس خوندم دانشگاه رفتم نه کلاس کنکور رفتم و نه تو دبیرستان غیر انتفاعی درس خوندم روپای خودم بودم تا الان شدم خودم همونی که الانم همونی که هستم اینا رو نوشتم که اگه یه روزی گذرت به اینجا افتاد یاد کسی بیوفتی که تا آخرین لحظه فکر و همه وجودش برای تو بوده و هست پری خیلی نوکرتم... آشنا با گريهي بيانتهايم ميشوي ؟؟؟؟ در غريبستان چشمم التماس عاشقي است ..... با نگاهت هم صدا با چشمهايم ميشوي ؟؟؟؟ در خزان غربت و افسردگي پژمردهام .... با بهار ريشه هايت ريشههايم ميشوي ؟؟؟؟ گر دلم پرچين ندارد اين نشان سادگي ست..... هم نشين ساده و صادق برايم ميشوي ؟؟؟؟؟؟؟ پری به من گفتی نقاب از چهره بردار تصویر تو را قاب میکنم تا میان چهارچوب بمانی و برای همیشه بیاموزم همه حرفها باورنکردنیست... من نقاب و برداشتم اما تو نخواستی منو ببینی حرفامو بشنوی همین..... پری کاش اینچنین و برای همیشه این "عقده" میان گلویم خواهد ماند ... خسته تر از آنم که همین امشب دست بر زانو بزنم و برخیزم ... بسیار خسته ام ... پای "عشق" در میان است - در میان بود - شوخی که نبود ... کوچک که نبود ... زمزمه ی سوزناکی از دلم به گوش می رسد هنوز : "چه کنم با دل تنها؟" ... صدا می پیچد ....و من می خواهم دیوانه شوم - دیوانه تر- تا ندانم چه می گذرد ... از تمام و دنيا و دار و ندارش دروديوار دنيا رنگي است.....رنگ عشق; خدا جهان را رنگ كرده است…. رنگ عشق; و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري, لباست به گوشه اي خواهد گرفت و رنگي خواهد شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي; شاد باش و بي پروا بگذر, ......كه خدا كسي را دوست تر دارد كه لباسش رنگي تر است. (( عرفان نظر آهاري )) كاش اينچنين با تو وداع نمي گفتم مهرباني تو بيشتر آزارم مي دهد .... روزهاست فکر می کند : "بماند"؟! که چه ؟!! یا "برود"؟! کجا؟!! دلم برای نوای دعا خواندن دوستم تنگ می شود ... دلم می خواهد هزار بار زمزمه کند: "نیامد ز سوی تو ام خبری ... نداری تو بر حال من نظری ..." دلم برای تمام لحظه هایی که با هم خواندیم تنگ می شود ... اما میان این همه دلتنگی هزار بار در گوشم - بی آنکه حواسم پرت شود - نجوا می کند: بمانم یا بروم؟ ... تصمیم سخت است وقتی برای رفتن پای خسته ای داری و برای ماندن تن شکسته! تصمیم سخت است وقتی برای رفتن بهانه هایت غم انگیز است و برای ماندن دل انگیز! تصمیم سخت است .... بهانه هایم تمام شد! حالا بمانم یا بروم؟! می بینم جز تو جایی ندارد به حجم تو که می نگرم می بینم برای من جایی ندارد.!؟
يك شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود
در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمي شود
بي تو شكست و پنجره رو به آسمان
غم در حريم آبي دل جا نمي شود
درياي تو پناه نگاه شكسته است
هر دل كه مثل قلب تو دريا نمي شود
مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي
اما بدون تو كه گلي وا نميشود
درديست انتظار كه درمان آن تويي
اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود
زيباترين گلي كه پسنديده ام تويي
گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود
بي تو شكسته شد غزل آشناييم
اين رسم مهرباني دنيا نمي شو
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
بي تو بي بال و پرم
تو كنارمي هميشه
من ولي بيخبرم
اي طلوع مه جبينم
پردهي نگامو بردار
كه ميخوام تو رو ببينم
به وجودت گره خورده
همهي دشواريهام رو
اكسير عشق تو برده
شده سجدهي نگاهت
دستم رو بگير تو دستات
نگو سنگينه گناهت
مثل تو تنهاترينم
تو به خوبيات ببخشم
اگه آلودهترينم
...........هیچ ستاره ایی
در هفت آسمان ِ زندگیم
........
نه ندارم
.........هیچ سرمایه ی ارزشمندی
که نثار تو کنم...
مرا ببخش
وتحمل کن ...
اما...
با تمام این حرف ها...
من "دوستت دارم"....دوستت دارم
گل من تازه بمون
نفسم پيش كش تو
جاي من زنده بمون
باغ دل بي تو خزون
موندني باش مهربون
تو كه از خود مني
من و از خودت بدون
غزل و قافيه بي تو
همه رنگ انتظاره
اين همه شعر و ترانه
همه بي عطر و بهاره
موندني باشي هميشه
لب پائيز رو نبوسي
نشه پر پر شي عزيزم
مهربون گلم نپوسي
برقرار باشي سبز
گل من تازه بمون
نفسم پيش كش تو
جاي من زنده بمون
باغ دل بي تو خزون
موندني باش مهربون
تو كه از خود مني
من و از خودت بدون
غزل و قافيه بي تو
همه رنگ انتظاره
اين همه شعر و ترانه
همه بي عطر و بهاره
موندني باشي هميشه
لب پائيز رو نبوسي
نشه پر پر شي عزيزم
مهربون گلم نپوسي
انا یللی بریدک لی انا
انا یللی بحبک تبقی انا
علی وعدی یا وعدی لو وحدی انا
حیری و غیری وشوق و نار
بتسال کیف بغار علیک
و قلبک علم قلبی یغار
غیر عمری بلحظة هواک
ما کان قلبی بیعرف حب
و لا عندو غالی لولاک
انديشه هايم را فكر كن
عاشقانه هايم را بوسه اي فرست
اي لحظه ناب هبوط شعري براي تو
در انزواي بهشتي ام.
من دير زماني ست
از تو نوشتن را
اي مقتداي اهل احوال خوب
آفريدگار تبسم
عاشقانه پيشه كرده ام
و شعر ، نه از بوسه
كه از حضور تو آغاز مي شود
هرجاي اين زمانه كه بوده اي
يا هستي
يا خواهي ماند؛
چه بسيار سالها كه من هنوز زاده نبودم و
چه بسيار سالها كه من نخواهم بود.
من شوق دارم از تو شنيدن را
حتي به قيمت نه گفت آسماني ات
من درد مي كشم از تو نبودن را
باشد ازاي حكمت و لطف خداوندگاريت
باور كن از نگاه آينه به خود مي بالم
كه يك عمر از تو مي نالم.
هر جا كه هستي برو!
بودنت را رفتنت مي پندارم ،
نه ! ايمان دارم
من ...
تو ...
فقط توي همين جملات كنار هم ايم
همين كافيست
تا جهاني از باران ، انار
پروانه ، كتاب ، رودخانه ، سيب...
به اتاقم بيايند
و من از كران بي كران اين همه و تنهايي
در سرزمين گريه خدايي كنم.
) ![]()

همه و همه رو با هم ميذاریم داخل اين بادكنكهاي رنگي زيبا
سرشون رو يه گره كور محكم ميزنم و مي سپارمشون به دست باد
رهـاي رهــــا ... از نقطه صفر
فصل جديدي از زندگي رو آغاز ميكنیم
دست هايم خالي است خالي از وسعت با هم بودن
خالي از حجم نوازشگر عشق
در كنار تو پر آواز شدن
در كنار تو به تنهايي و غم خنده زدن
با تو هم دم شدن با تو همراز شدن
با تو آغاز سخن از هر چيز
كيست با اين همه اميد دراز
با تو بودن با تو ماندن آرزوي تنهاي من است
عزیز
خودتم
می دونی
یعنی خودمم می دونم
از اولش خوب شروع نکردم
اما نذار به حساب اینکه
نفهمیدم
تو کی بودی؟
نذار
رو حساب اینکه
نفهمیدم
محبتای تورو
من که یادم نرفته
همین خودتو بودی
که منو نشویق می کردی
به ادامه راه
یادته
چقد بهم روحیه می دادی
یادش بخیر اون روزا
همش تقصیر خودمه
نه کس دیگه ای
انگار من لیاقت محبتای تو رو نداشتم
اما دیگه
مدتیه خودم شدم
خود خودم
شاید باور نکنی
برای خودمم قابل باور نیست
که خودمم
یاده حرفای تابستونت افتادم
من هنوز تو دلم آرزوی
شنیدن صداتو داشتم و دارم
اونروز که گفتی
باید باهم حرف بزنیم
انگار به همه آرزوهام رسیده بودم
حااضر بودم
حتی
همه مسیر راهو پیاده بیام
تا
چشم تو چشم تو حرفامو بزنم
اما نمی دونم چی شد
که
همش تقصیر خودمه
من تجربه خوبی
واصلا خاطره بدی برات بجا گذاشتم
تو این چند سال زندگی
اگه یه چند صباحی معنی عاشقی و فهمیدم
روزایی بود که با تو گذشت
پری چیکار کنم
تا بشم
همون
حسینی
که به قول خودت اسمم و وحتی شنیدن اسم وبلاگم
بهت آرامش می داد
چیکار کنم
یادته یه روز بدون خداحافظی رفتم
اصلا یه پست برام نوشتی
هنوزم تو وبلاگت هست
نوشتی
بهم یاد د ادن از جایی که می ری
خداحافظی کنم
اونروزا احساس غرور می کردم
از اینکه منم یه کسی و دارم
کسی رفتن و موندنم
براش مهمه
می دونم تقصیر خودمه
اما چیکار کنم
بشم همون
کسی و که تو می خوای؟
اگه موندنم برات مهم باشه
می مونم
توروخدا
یه چیزی بگو
دارم دیونه میشم
احساس اینکه
از چشمت اوفتادم
دیونم می کنه
اما تو اینقد خوبی
که بازم با همه بدی هام
منو آدم حساب کردی
منو دوستت خطاب می کنی
با من وداع نمی کردی مهربانی تو بیشتر
آزارم می دهد....
چشمهایت را باز کن
سکوتم عریان تر از فریاد های در لفافه ام رو به رویت نشته است ....
زبان من قاصر است ...
تو نگاه کن
چقدر خسته ام و کسی خستگی هایم رافهمید!
چقدر دلشکسته ام و کسی دلشکستگی هایم را فهمید!
چقدر دلتنگم ..... اما دلتنگی را انگار کسی نمی داند! انگار کسی نمی فهمد!
در انتظار نگاه جنگلی و معجزهء دستهای تو نشستن بی فایده است وقتی حتی درود و بدرودی نیست
در انتظار لحظه های ناب ماندن بیهوده است وقتی تمام لحظه ها تعریف شده اند
در انتظار روزهای خوب باید مرد وقتی کسی دستم را نمی گیرد تا بدویم تا انتهای درختان سبز ...
.............................................................
نه می خوانی و نه می دانی و نه اگر بخوانی و بدانی روزهای دیگری رقم خواهی زد ...
اما من در نهایت انتظار هنوز اینجا هستم ... با همان لبخندی که گاه بارانی می شود
مگذار به سان مردمان سرزمین خویش به انتظاری کسل عادت کنم ... مگذار تنها همدمم کتابی باشد و سازی .... تو باش ... تو بیا ... تو بمان ....
من هنوز منتظرم.... هنوز!
آینهء صداقت را روبروی خودت بگذار و چوب خط های خود را حساب کن!
تصویرت را ببین! ببین عشق اینگونه هرز می رود؟
مرا ببخش ... اما تحمل شکستن کسی را - که حتی ندیده ام- تا این حد ندارم.... چون بارها دیده ام!بارها .....
گاهی "توجیه" ها را از "عشق" تشخیص نمی دهیم ... گاهی طرز فکرمان را به دست "توجیه " هات جامعه می دهیم .... گاهی با خود صادق نیستیم ... گاهی چشمها را می بندیم تا کسی از چشممان نخواند که ته قلبمان چه می گذرد ....
اما من می خواهم همان دوستی باشم که کمکت کند تا ته قلبت آنقدر پاک باشد تا چشمهایت زلالی وجودت را نمایش دهد ....
اما من می خواهم همان دوستی باشم که شاید متنفر شوی از او اما ......
دعا خواهم کرد ... به کمال یقین می گویم: می توانی اگر بخواهی ... بخواه! تو را بخدا بخواه!
شونه هاتو كم دارم براي بارش
زخمي خنجر زهرآگين يارم تو كه تازه اومدي تنها نذارم
به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرم
منو درياب خوب من دارم ميميرم
ديگه حتي نايي نيست براي گفتن
خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم
يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم
برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه
دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه
يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم
برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه
دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه
غربتم رو آشنايي كن بهارم روزامو درياب عزيز دور شد قطارم
تنها يك ثانيه عاشقي به جز اين هيچ توقعي از اين روزا ندارم
يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم
برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه
دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه
يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم
برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه
دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه

از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .
آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را ميداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگياش را وقف نور ميكند، در نور به دنيا ميآيد و در نور ميميرد. نور ميخورد و نور ميزايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان ميميرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي، ديگر «تويي» نميماند. و گفت من فاصلههايم را با نور پر ميكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر ميكني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفتوگوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد ميداد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظي كردم، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مياندازد، نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم...
عرفان نظرآهاري
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشانيت را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
| Design By : Night Skin |







